ناصر الدين شاه قاجار
151
شهريار جاده ها ( سفرنامه ناصر الدين شاه به عتبات ) ( فارسى )
در اتاق نشستيم . باد سردى مىآمد . صبح كه مىآمدم ، حاجى جابر خان ، دو خواجه سياه كوچك فرستاده بود . يكى اسمش آقا فرج است ، سياه خوبى بود . ديگرى آقا فتحعلى قدرى ناخوش بود . اسمش را آقا صندى « 1 » گذاشتم . عكاس باشى شيشههاى عكس ، كه ديروز انداخته بود آورد ديدم . ديدم عكاس باشى متغير است . گفت : مرا چرا حكيم طولوزون بايد بزند . بسيار تعجب كردم از اين حرف ، كه حكيم طولوزون چطور مىشود ، عكاس باشى را بزند . تحقيق شد از محمد على خان و . . . گفتند : قبل از آمدن من ، به كشتى طولوزون ، عكاس ، پيشخدمتها ، امين الملك ، همه روى نيمكت در اطاق كشتى نشسته بودند . حكيم به عكاس باشى گفته است ، عكس قونسول فرانسه مقيم بغداد را چرا نمىدهى . عكاس گفته است نمىدهم . حكيم گفته بود حكما بايد بدهى . گفته بود نمىدهم . حكيم گفته بود اگر ده تومان بدهد مىدهى . يا نه ؟ عكاس جر آمده گفته بود نمىدهم . قونسول فرانسه چه داخل آدم است [ كه ] من به او عكس بدهم . شأن من اجّل از آن است . اگر قونسول پروس بود مىدادم . حكيم برآشفته بود . عكاس را به تخت سينهاش زده بود . كه برخيز از اينجا به جهنم برو . اينجا ننشين . عكاس هم نشسته بوده است . باز حكيم گفته بود : چرا با من شوخى مىكنى ؟ و باز كجخلق شده بود . عكاس عذرخواهى كرده بود . گذشته بود . بعد حكيم الممالك وارد شده بود حكيم گفته بود . به برادرت بگو با من شوخى نكند . و حكيم برافروخته بود . عكاس برخاسته بود ، حكيم بيخ گلوى عكاس را گرفته [ 393 ] فشار داده چسبانده بود ، عكاس را به كنج ديوار . دو سيلى مضبوطى به عكاس آشنا كرده بود . عكاس هم فحش داده بود . امين الملك و . . . اصلاح كرده بودند . خلاصه چيز بامزهء عجيبى شده بود . كشتى به راه افتاد . امين نظام را به كشتى انيس الدوله فرستاديم كه آنجا ريش سفيدى بكند . سارىاصلان ، حسنيقلى خان ، عباد الله خان هم بودند كشيكچى باشى و . . . رانديم ناهار خورده شد . آب زياد است و گلآلود . از شهر بغداد گذشته ، رفتيم . وزير خارجه مشير الدوله ، امين الملك حضور آمدند . كاغذهاى مفصل ميرزا محبّعلى ، كه از سر حد پشتكوه نوشته بود . خوانده شد . كه با پاشا حرف بزنند خيلى طول كشيد . در اين بين كشتى بخار بزرگى از بصره ، آدم و مال زيادى مىآورد ، گذشت . من نديدم . خرقهء ترمه سفيد بوته درشت
--> ( 1 ) . اصل : سندى . نام اين شخص كه در صفحات بعد مىآيد « صندل » است .